خرید بک لینک
بلیط هواپیما
بانک کتاب
تور دبى
تور مراکش
فروش جوجه بوقلمون
فروش جوجه بوقلمون
ساعت دیواری
برچسب دیواری
تور مالدیو پاییز 96
تور سیشل پاییز 96
تور موریس پاییز 96
تور استرالیا پاییز 96
تور آفریقای جنوبی پاییز 96
تور پوکت پاییز 96
تور آرژانتین پاییز 96
تور مراکش پاییز 96
تور تایلند پاییز 96
تور برزیل پاییز 96
تور قبرس شمالی
تور کوش آداسی
ساخت وبلاگ
تشك طبى
ویزاى کانادا
تور پوکت
تور تایلند
تور کانادا
فروش سايت آماده
داستان مركز تخصصي كالاي ساختماني

مركز تخصصي كالاي ساختماني
 
آمار
امروز : 32
دیروز : 9
افراد آنلاین : 1
همه : 1656

    دخترك شانزده ساله بود كه براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدش متوسط بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول كلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز كند، از اينكه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي كرد.
    در آن روزها، حتي يك سلام به يكديگر، دل دختر را گرم مي كرد. او كه ساختن ستاره هاي كاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي كاغذ كوچكي يك جمله براي پسر مي نوشت و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا مي كرد و داخل يك بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيكر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

    دختر موهايي بسيار سياه ولي كوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريكي يك خط مي شد.
    در 19 سالگي دختر وارد يك دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يك شب، هنگامي كه همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سكوت به شماره اي كه از مدت ها پيش حفظ كرده بود نگاه مي كرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس كرد.
    روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را كه به سويش دراز مي شد، رد كرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود كه براي فوق ليسانس در دانشگاهي كه پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يك بار هم موهايش را كوتاه نكرد.
    دختر بيست و دو ساله بود كه به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و كاري در مدرسه دولتي پيدا كرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.
    دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر كاري پيدا كرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد كه پسر شركتي باز كرده و تجارت موفقي را آغاز كرده است. چند ماه بعد، دختر كارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت كرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنكه شرابي بنوشد، مست شد.
    زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يكي از همكارانش ازدواج كرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يك كاغذ كوچك نوشت: فردا ازدواج مي كنم اما قلبم از آن توست... و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا كرد.

    ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد كه شركت پسر با مشكلات بزرگي مواجه شده و در حال ورشكستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبكارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت.. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا كرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها كارت بانكي خود را كه تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محكم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد كرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد.
    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي كرد. در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا كرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شركت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد كرد و پيش از آنكه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟
    پسر براي مدت طولاني به او نگاه كرد و در آخر لبخند زد.
    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج كرد، دختر نامه تبريك زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت.
    مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يك ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟
    پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۲۲:۴۷ ] [ behsakala ]

    سر كلاس درس معلم پرسيد: هي بچه ها چه كسي مي دونه عشق چيه؟
    هيچكس جوابي نداد همه ي كلاس يكباره ساكت شد همه به هم ديگه نگاه مي كردندناگهان لنا يكي از بچه هاي كلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي كه اشك تو چشاش جمعشده بود. لنا 3 روز بود با كسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد ، بغض لنا تركيد و شروع كرد به گريه كردن معلم اونو ديد و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چيه؟
    لنا باچشماي قرمز پف كرده و با صداي گرفته گفت: عشق؟
    دوباره يهنيشخند زدو گفت: عشق...
    ببينم خانوم معلم شما تابحال كسي رو ديدي كه بهت بگه عشقچيه؟
    معلم مكث كردو جواب داد: خوب نه ولي الان دارم از تومي پرسم
    لنا گفت: بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشقبراتون تعريف كنم تا عشق رو درك كنيد نه معني شفاهيشو حفظ كنيد
    من شخصي رو دوست داشتم و دارم ، از وقتي كه عاشقش شدم با خودم عهدبستم كه تا وقتي كه نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته كه به يه چنين عهدي عمل كنه.
    گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريكه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر كسي حاضر بودم هر كاري براش بكنم هر كاري...
    من تا مدتي پيش نميدونستم كه اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينكه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشكي ، ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر كاري براي هم مي كرديم
    من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن ، عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يكي گرم بشي ، عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش ازدست بدي ، عشق يعني از هر چيزو هر كسي به خاطرش بگذري
    اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت كه ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت
    پدرمازين موضوع خيلي ناراحت شد فكر نمي كرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديدبياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشقه منو بزنه ولي من طاقت نداشتم ، نمي تونستمببينم پدرم عشقه منو مي زنه.
    رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول كن ، خواهشمي كنم بذار بره
    بعد بهش اشاره كردم كه برو ، اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم كهبجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب كردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار كتك بست
    عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطرراحتيش تحمل كني
    بعد از اين موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بوديم كه كسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و از اون به بعد هيچكس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد كه توش نوشته شده بود:

    لناي عزيز هميشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرينثانيه ي عمر به عهدم وفا مي كنم ، منتظرت مي مونم ، شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم وليبدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم
    خدانگهدار گلكم مواظب خودت باش
    دوستدار تو(ب.ش)

    لنا كه صورتش از اشك خيس بود نگاهي به معلم كرد و گفت: خوب خانم معلم گمان مي كنم جوابم واضح بود
    معلم همكه به شدت گريه مي كرد گفت: آره دخترم مي توني بشيني
    لنابه بچه ها نگاه كرد همه داشتن گريه مي كردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يكي از بستگان
    لنا بلند شد و گفت: چه كسي؟
    ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسرجوان
    دستهاي لنا شروع كرد به لرزيدن ، پاهاش ديگه توانايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتاد و ديگه هم بلند نشد
    آره لناي قصه ي ما رفته بود ، رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...
    لنا هميشه اين شعرو تكرار ميكردخواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ خواهان كسي باشكه خواهان تو باشد
    خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ آغاز كسي باش كه پايان تو باشد


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۲۰:۴۵ ] [ behsakala ]

    چند روز به كريسمس مانده بود كه به يك مغازه رفتم تا براي نوه ي كوچكم عروسك بخرم. همان جا بود كه پسركي را ديدم كه يك عروسك در بغل گرفت و به خانمي كه همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بي حوصلگي جواب داد: “جيمي، من كه گفتم پولمان نمي رسد!”

    زن اين را گفت و سپس به قسمت ديگر فروشگاه رفت. به ارامي از پسرك پرسيدم: “عروسك را براي كي مي خواهي بخري؟” با بغض گفت: “براي خواهرم، ولي مي خوام بدم به مادرم تا او اين كادو را براي خواهرم ببرد.” پرسيدم: “مگر خواهرت كجاست؟” پسرك جواب داد خواهرم رفته پيش خدا، پدرم ميگه مامان هم قراره بزودي بره پيش خدا”
    پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم كه از مامان بخواهد كه تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عكس خودش را به من نشان داد و گفت: “اين عكسم را هم به مامان مي دهم تا آنجا فراموشم نكند، من مامان را خيلي دوست دارم ولي پدرم مي گويد كه خواهرم آنجا تنهاست و غصه مي خورد.”
    پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهاي عروسك را نوازش كرد. طوري كه پسر متوجه نشود، دست به جيبم بردم و يك مشت اسكناس بيرون آوردم. از او پرسيدم: “مي خواهي يك بار ديگر پولهايت را بشماريم، شايد كافي باشد!” او با بي ميلي پولهايش را به من داد و گفت: “فكر نمي كنم چند بار عمه آنها را شمرد ولي هنوز خيلي كم است ”
    من شروع به شمردن پولهايش كردم. بعد به او گفتم: “اين پولها كه خيلي زياد است،حتما مي تواني عروسك را بخري!”
    پسر با شادي گفت: “آه خدايا متشكرم كه دعاي مرا شنيدي!”
    بعد رو به من كرد وگفت: “من دلم مي خواهد كه براي مادرم هم يك گل رز سفيد بخرم، چون مامان گل رز خيلي دوست دارد، آيا با اين پول كه خدا برايم فرستاده مي توانم گل هم بخرم؟”
    اشك از چشمانم سرازير شد، بدون اينكه به او نگاه كنم، گفتم:” بله عزيزم، مي تواني هر چقدر كه دوست داري براي مادرت گل بخري.”
    چند دقيقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خودم را پنهان كردم.
    فكر آن پسر حتي يك لحظه هم از ذهنم دور نمي شد؛ ناگهان ياد خبري افتادم كه هفته ي پيش در روزنامه خوانده بودم: “كاميوني با يك مادر و دختر تصادف كرد دختر در جا كشته شده و حال مادر او هم بسيار وخيم است.”
    فرداي آن روز به بيمارستان رفتم تا خبري به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواري به من داد: “زن جوان ديشب از دنيا رفت.”
    اصلانمي دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه، حس عجيبي داشتم. بي هيچ دليلي به كليسا رفتم. در مجلس ترحيم كليسا، تابوتي گذاشته بودند كه رويش يك عروسك، يك شاخه گل رز سفيد و يك عكس بود.



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۲۰:۱۶ ] [ behsakala ]

    پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.

    تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

    چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
    دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:



    سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


    دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
    آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۹:۴۶ ] [ behsakala ]

يك روز آموزگار از دانش آموزاني كه در كلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تكراري براي ابراز عشق ، بيان كنيد؟برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي كنند. برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان كردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين كه شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان كند،داستان كوتاهي تعريف كرد:يك روز زن و شوهر جواني كه هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخكوب شدند. يك قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شكاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات كوچك ترين حركتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حركت كرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اينجا كه رسيد دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد. راوي اما پرسيد : آيا مي انيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است! راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود كه «عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.››قطره هاي بلورين اشك، صورت راوي را خيس كرده بود كه ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به كسي حمله مي كند كه حركتي انجام مي دهد و يا فرار مي كند. پدر من در آن لحظه وحشتناك ، با فدا كردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود.


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۹:۱۷ ] [ behsakala ]

اسم من نازنين و17سال دارم تابستان پارسال دوستم بايه نفرتلفني دوست شدوداستان ازاين جا شروع شدكه به شكيباگفتم بده من اين پسروامتحانش كنم بهش اس دادم جواب ندادبهش زنگ زدم باهاش حرف زدم بعدديگه ولكن منودوستم نبودميگفت دوتامونودوست داره 2هفته گذشت رويادوستمون بادوتاازدوستاش دوست بودشماره يكيشونوبه من دادمن اصلا نميخواستم باكسي باشم ولي سردوراهي بودم به پدرام دوست علي كه خيلي ازهم خوششون نميومدزنگ ندم بهش گفتم من عليونميخوام يادم نيست چي شدوچرا شماره افشينوبه من داداما گفت بهش زنگ بزن افشين ازدخترابدش ميومدولي من بهش زنگ زدم خيلي شوخ بودمسخره بازي درميوورد اذيتم ميكردولي من ازش كمك خواستم اونم گفت به من چه حالا..ازاين جااززبان من اونا مينويسم افشين كمكم كن كه چي بشه نازنين خانوم كه ازدست علي راحت بشم خب بايدفكركنم باشه فردازنگ ميزنم .فرداشد!الوافشين سلام شمايي اره چي شدنازنين منومثل برادرت بدون واگه علي مشكل درست كردبهم بگوباشه افشين ممنون ازاون روز خيلي به افشين فكرميكردم ولي به علي اصلاهروزباافشين حرف ميزدم وحرفاي عليوبهش ميگفتم يه روزعلي وقتي گوشيوجوابدادگفت تويه اشغالي كه ازاشغال دوني درت اوردن وميگفت دست ازسرم بردارهرچي التماس ميكردم علي چراتوروخدااين كاروبامن نكن اشكمودراورده بودبه افشين زنگ زدم گفت الي ولش كن تاپيش خودش فكرنكنه كيه فرداش دوباره به علي زنگيدم كلي گفت ببخشيدازاين حرفابش گفتم بايد1هفته فكركنم قبول كردتواين يه هفته به هيچ كس زنگ نزدم فقط به افشين فكرميكردم بعدازيه هفته زنگ زدم علي گوشيشوبرميداشتوميگفت اين خط واگذارشده دوباره شروع كرده بودبه افشين زنگ زدموگفتم اون خيلي جوش اورده بودوگفت مگه من نگفتم ولش كن حسين دوست افشين وعلي به من گفت خودشه ولي نميخوادبات حرف بزنه اما من بش ميگم جواب بده علي جواب دادوگفت توباافشين حرف ميزني تازه شكيباگفته با5نفرديگه ام هستي من بش گفتم افشين داداشم هست اما بعدبش گفتم باشه بروازاون روزهروقت اسمشوجلوي افشين ميوردم عصباني ميشدهميشه ميگفتم چرااخه كم كم علاقم به افشين خيلي زيادشدجوري كه باشنيدن اسمش گريم ميگرفت بابامامانم گوشيموازم گرفته بودن ومن نميتونستم ازش باخبربشم شب وروزم شده بوداشك وعشق5ماه بودهيچ خبري ازش نداشتم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۸:۴۴ ] [ behsakala ]

من تو يه خانواده ثروتمند به دنيا اومدم يه عمو دارم اسمش رضاست يه پسر داره اسمش اميره منو امير وقتي بچه بوديم هميشه با هم بوديم بازي ميكرديم و.... وقتي بزرگ شديم رابطمون كم شد يعني سنمون اجازه نميداد باهم باشيم ۱۸سالم بود كه متوجه شدم به اميرعلاقه دارم اگه ۲روز نمي ديدمش دلم براش تنگ ميشد امير پسرخوبي بود ظاهر خوبي داشت اما بخاطر اخلاقي كه داشت همه تو فاميل از امير خوششون ميومد وقتي كه من ۱۸ سالم بود امير۲۱ سال داشت ۳سال از من بزرگتر بود من اون سال تو دانشگاه قبول شدم امير هم دانشجو بود اما تو شهرخودمون اما من بايد براي درس خوندن ميرفتم يه شهرديگه وقتي خبر قبولي من تو دانشگاه تو فاميل پخش شد پدرم يه جشن برام گرفت تو مراسم امير خيلي دير اومد نگرانش بودم وقتي اومد همش تو فكر بود چشاش قرمز شده بود اخه امير وقتي از چيزي ناراحت بود چشاش قرمز ميشد رفتم پيشش گفتم امير از چي ناراحتي؟ هيچي نگفت بلند شد رفت تو حياط منم بعد از چند دقيقه پشت سرش رفتم تو حياط رو پله ها نشسته بود سرشو گذاشته بود رو زانوهاش منم صداش كردم اما جواب نداد رفتم كنارش نشستم سرشو بلند كردم ديدم داره گريه مي كنه گفتم امير چي شده چرا داري گريه مي كني هيچي نگفت از سكوتش خيلي عصبي بودم گفتم اين سكوتت چه معني ميده بازم چيزي نگفت گفتم خب لعنتي چيزي بگو؟ گفت مريم راستش من تو رو دوس دارم و تحمل دوريتو ندارم اگه تو از پيشم بري من به كي دل خوش كنم من عاشقتم از چند سال پيش و هر شب از اينكه نميتونم حرف دلمو بهت بگم عذاب ميكشيدم و گريه ميكردم اما هر وقت ميديدمت اروم ميشدم اما الان كه تو ميخواي بري يه شهر ديگه من تحمل دوريتو ندارم اگه قبلا با ديدنت اروم ميشدم الان با رفتنت ديگه نميتونم اروم باشم طاقت دوريتو ندارم الانم اگه از حرفاي من ناراحت شدي ميتوني بري جلو فاميل و هرچي دلت ميخواد به من بد وبيراه بگي ديگه هيچي برام مهم نيست مريم من فقط تورو ميخوام خيلي خوشال بودم كه امير هم به من علاقه داره گفتم امير يعني تو عاشق مني گفت آره بخدا حاضرم جونمم برات بدم گفتم خب ديوونه منم تو رو دوس دارم عاشقتم يه لحظه تعجب كرد گفت مريم يعني تو هم منو دوس داري گفتم آره منم عاشقتم خيلي خوشحال شد دوباره داشت گريه ميكرد گفتم ديگه چرا گريه مي كني گفت ولي به هر حال تو ميخواي از پيشم بري گفتم من اگه برم جسمم ميره دلمو ميذارم پيش تو اشكاشو پاك كرد اومد بغلم كرد و بوسم كرد گفتم بي ادب بار آخرت باشه با دختر مردم از اين كارا مي كني گفت اين كه دختر مردم نيست اين عشق منه ديگه از ناراحتي چند لحظه قبلش خبري نبود گفتم برو صورتت رو بشور بريم تو زشته زياد بيرون باشيم گفت به روي چشم عشق من و دوباره اومد بوسم كرد رفت صورتش رو شست و باهم اومديم تو خونه وقتي اومديم تو خونه همه فاميل


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۹:۵۱ ] [ behsakala ]

راستش من تو يك خانواده معمولي به دنيا اومدم وقتي ۱۵سالم بود قيافه زيبايي داشتم و خيلي شيطون بودم دوست داشتم تمام كار هار تجربه كنم تقريبا همه رو تجربه كرده بودم الا دوستي با جنس مخالف روبه روي مدرسمون يه بوتيك مردانه بود كه رامين رو اون بوتيك كار ميكرد قيافه زيبايي داشت تقريبا دل همه دختراي مدرسمون رو برده بود يه روز كه توي حياط مدرسه نشسته بوديم و بچه ها داشتن در مورد رامين صحبت ميكردن تا اينكه يكي از دوستام گفت نگين تو كه قشنگي چرا نميري شانست رو امتحان كني اون لحظه جلو دوستام بهم بر خورد زنگ كلاس رو زدن وقتي توي كلاس بودم تمام فكرو ذهنم پيش حرف دوستم بود با خودم گفتم من كه همه چيز رو امتحان كردم اين يكي رو هم امتحان ميكنم اگه قبول كرد مدتي براي پز دادن جلو دوستام باهاش دوست ميشم بعد رابطم رو باهاش قطع مي كنم تو اين فكرا بودم كه زنگ زده شد اومدم خونه نهار خوردم كلي فك كردم تا به اين نتيجه رسيدم عصر به بهانه خريد لباس برم تو مغازه اش عصر كه شد يكم به خودم رسيدم و يه ارايش مختصري كردم و رفتم بيرون مسقيم رفتم به سمت مغازه رامين رفتم داخا مغازه ديدم رامين داره با مشتري هاش حرف ميزنه منم از فرصت استفاده مردم رفتم تو نخش ديدم پسر خوش قيافه اي هستش يه لحظه به خودم اومدم ديدم داره نگام مي كنه فورا خودمو جمع كردم گفت امرتون رو بفرماييد؟منم گفتم يه پيرهن مردانه واسه داداشم ميخوام سايز داداشم رو بهش دادم چنتا مدل گذاشت جلوم منم يكي رو قبول كردم راستش رامين اصلا به من توجه نمي كرد و همين كم توجهي اون باعث شد من چند بار ديگه به بهانه هاي مختلف رفتم تو مغازه رامين تا اينكه يه بار دلو به دريا زدم و رفتم تو مغازه رامين


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۹:۱۹ ] [ behsakala ]

نشسته بودم رو نيم‌كتِ پارك، كلاغ‌ها را مي‌شمردم تا بيايد. سنگ مي‌انداختم بهشان. مي‌پريدند، دورتر مي‌نشستند. كمي بعد دوباره برمي‌گشتند، جلوم رژه مي‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نيامد. نگران، كلافه، عصبي‌ شدم. شاخه‌گلي كه دستم بود سَرْ خَم كرده داشت مي‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتيم را خالي كردم سرِ كلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمين، پاسارَش كردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش كَنده، پخش، لهيده شد. بعد، يقه‌ي پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را كردم تو جيب‌هاش، راهم را كشيدم رفتم. نرسيده به درِ پارك، صِداش از پشتِ سر آمد.
صداي تندِ قدم‌هاش و صِداي نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتي براي دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خيابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم مي‌آمد. صدا پاشنه‌ي چكمه‌هاش را مي‌شنيدم. مي‌دويد صِدام مي‌كرد.
آن‌طرفِ خيابان، ايستادم جلو ماشين. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. كليد انداختَ‌م در را باز كنم، بنشينم، بروم. براي هميشه. باز كرده نكرده، صداي بووق – ترمزي شديد و فرياد – ناله‌اي كوتاه ريخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندي برگشتم. ديدمش. پخشِ خيابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشيني كه بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش مي‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُكيده بود و خون، راه كشيده بود مي‌رفت سمتِ جوويِ كنارِ خيابان.
ترس‌خورده – هول دويدم طرفش. بالا سرش ايستادم.
مبهوت.
گيج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش كردم.
توو دستِ چپش بسته‌ي كوچكي بود. كادو پيچ. محكم چسبيده بودش. نِگام رفت ماند روو آستينِ مانتوش كه بالا شده، ساعتَ‌ش پيدا بود. چهار و پنج دقيقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُكيد.
چهار و چهل و پنج دقيقه!
گيجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ي بخت برگشته كردم. عدلْ چهار و پنج دقيقه بود!!


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۸:۴۵ ] [ behsakala ]

ديشب خواب چشماتو ديدم
خواب نگاه پر معنا تو
ديدم
توي بارون قدم به قدم
منو تو كنار هم
من با باله پرواز توي اوج آسمونها
تو با گرماي حرفات توي دل ابرا
سرماي خيسه بارون روي شونه هام
گرماي حرفات روي نفسام
تاريكي‌
شوم شب اومد سراغم
ترس از دوري چشمات اومد سراغم
لحظه وداع چشمات
دوري از گرماي نگات
پرندهٔ نحس صبح اومد سراغم
لمس پرهاش كرد
بيدارم
نگاه من به اتاق
خالي‌
خالي‌ از اون روياي خيالي


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۸:۰۱ ] [ behsakala ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ]

درباره وبلاگ

مرجع تخصصي و فروش اينترنتي كالاهاي ساختماني از معتبرترين برندها در گروه‌‏هاي مختلف شامل لوازم آشپزخانه، لوازم حمام، سرويس بهداشتي