خرید بک لینک
بلیط هواپیما
بانک کتاب
تور دبى
تور مراکش
فروش جوجه بوقلمون
فروش جوجه بوقلمون
ساعت دیواری
برچسب دیواری
تور مالدیو پاییز 96
تور سیشل پاییز 96
تور موریس پاییز 96
تور استرالیا پاییز 96
تور آفریقای جنوبی پاییز 96
تور پوکت پاییز 96
تور آرژانتین پاییز 96
تور مراکش پاییز 96
تور تایلند پاییز 96
تور برزیل پاییز 96
تور قبرس شمالی
تور کوش آداسی
ساخت وبلاگ
تشك طبى
ویزاى کانادا
تور پوکت
تور تایلند
تور کانادا
فروش سايت آماده
مركز تخصصي كالاي ساختماني

مركز تخصصي كالاي ساختماني
 
آمار
امروز : 15
دیروز : 9
افراد آنلاین : 1
همه : 1639

يادمان باشد ..
در املاى زندگى .....
هميشه براى محبّت تشديد بگذاريم
تا .......
از دوستى و انسانيت حتى نيم نمره هم كم نشود


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۲۰:۱۹ ] [ behsakala ]

قرار نيست منم دلِ يكي ديگه رو بسوزونم و انتقام بگيرم !
بـــرعكــــس !!
اونقدراونو خوشبخت مي كنــــــم ....
كـه به هر روزي كه جاي اون نيستي لعـنــــت بفرستي .. !!


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۹:۴۵ ] [ behsakala ]

داشتم فكر ميكردم ما ايروني‌‌ها عاشقانه‌ترين روابطمون رو به خاطر حرفاي ديگران به گند ميكشيم...واقعاً چرا؟

يادمون باشه فقط يكبار ميتوان عاشق شد…

بار دوم ديگر خبري از جنس اصل نيست♥

موافقين؟


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۹:۰۸ ] [ behsakala ]

وقتي مرا بغل ميكني ...
چنان جاذبه ي آغوشـــــت ..
به جاذبه زمين غلبـــــه ميكند ...
كه روحم به پــــرواز در مي آيد .. !!

"دلــــــم يه بغل ســــــــــــِفت ميخواد"


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۸:۳۶ ] [ behsakala ]

به سلامتيه اوني كه تو عصبانيت خواست آرومم كنه....
هر چي از دهنم درومد بهش گفتم.... آخرش فقط گفت : بهتري ؟!


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۸:۰۴ ] [ behsakala ]

الف،ب،پ،ت،ث،ج،چ،ح،خ،د،ذ،ر ،ز،ژ،س،ش،ص،ض،ط،ظ،ع،غ،ف،ق، ك،گ،ل،م،ن،و،ه،ي


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۷:۳۴ ] [ behsakala ]

    دخترك شانزده ساله بود كه براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدش متوسط بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول كلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز كند، از اينكه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي كرد.
    در آن روزها، حتي يك سلام به يكديگر، دل دختر را گرم مي كرد. او كه ساختن ستاره هاي كاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي كاغذ كوچكي يك جمله براي پسر مي نوشت و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا مي كرد و داخل يك بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيكر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

    دختر موهايي بسيار سياه ولي كوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريكي يك خط مي شد.
    در 19 سالگي دختر وارد يك دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يك شب، هنگامي كه همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سكوت به شماره اي كه از مدت ها پيش حفظ كرده بود نگاه مي كرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس كرد.
    روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را كه به سويش دراز مي شد، رد كرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود كه براي فوق ليسانس در دانشگاهي كه پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يك بار هم موهايش را كوتاه نكرد.
    دختر بيست و دو ساله بود كه به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و كاري در مدرسه دولتي پيدا كرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.
    دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر كاري پيدا كرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد كه پسر شركتي باز كرده و تجارت موفقي را آغاز كرده است. چند ماه بعد، دختر كارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت كرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنكه شرابي بنوشد، مست شد.
    زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يكي از همكارانش ازدواج كرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يك كاغذ كوچك نوشت: فردا ازدواج مي كنم اما قلبم از آن توست... و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا كرد.

    ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد كه شركت پسر با مشكلات بزرگي مواجه شده و در حال ورشكستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبكارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت.. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا كرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها كارت بانكي خود را كه تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محكم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد كرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد.
    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي كرد. در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا كرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شركت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد كرد و پيش از آنكه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟
    پسر براي مدت طولاني به او نگاه كرد و در آخر لبخند زد.
    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج كرد، دختر نامه تبريك زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت.
    مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يك ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟
    پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۲۲:۴۷ ] [ behsakala ]

    سر كلاس درس معلم پرسيد: هي بچه ها چه كسي مي دونه عشق چيه؟
    هيچكس جوابي نداد همه ي كلاس يكباره ساكت شد همه به هم ديگه نگاه مي كردندناگهان لنا يكي از بچه هاي كلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي كه اشك تو چشاش جمعشده بود. لنا 3 روز بود با كسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد ، بغض لنا تركيد و شروع كرد به گريه كردن معلم اونو ديد و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چيه؟
    لنا باچشماي قرمز پف كرده و با صداي گرفته گفت: عشق؟
    دوباره يهنيشخند زدو گفت: عشق...
    ببينم خانوم معلم شما تابحال كسي رو ديدي كه بهت بگه عشقچيه؟
    معلم مكث كردو جواب داد: خوب نه ولي الان دارم از تومي پرسم
    لنا گفت: بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشقبراتون تعريف كنم تا عشق رو درك كنيد نه معني شفاهيشو حفظ كنيد
    من شخصي رو دوست داشتم و دارم ، از وقتي كه عاشقش شدم با خودم عهدبستم كه تا وقتي كه نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته كه به يه چنين عهدي عمل كنه.
    گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريكه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر كسي حاضر بودم هر كاري براش بكنم هر كاري...
    من تا مدتي پيش نميدونستم كه اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينكه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشكي ، ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر كاري براي هم مي كرديم
    من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن ، عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يكي گرم بشي ، عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش ازدست بدي ، عشق يعني از هر چيزو هر كسي به خاطرش بگذري
    اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت كه ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت
    پدرمازين موضوع خيلي ناراحت شد فكر نمي كرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديدبياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشقه منو بزنه ولي من طاقت نداشتم ، نمي تونستمببينم پدرم عشقه منو مي زنه.
    رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول كن ، خواهشمي كنم بذار بره
    بعد بهش اشاره كردم كه برو ، اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم كهبجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب كردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار كتك بست
    عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطرراحتيش تحمل كني
    بعد از اين موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بوديم كه كسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و از اون به بعد هيچكس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد كه توش نوشته شده بود:

    لناي عزيز هميشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرينثانيه ي عمر به عهدم وفا مي كنم ، منتظرت مي مونم ، شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم وليبدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم
    خدانگهدار گلكم مواظب خودت باش
    دوستدار تو(ب.ش)

    لنا كه صورتش از اشك خيس بود نگاهي به معلم كرد و گفت: خوب خانم معلم گمان مي كنم جوابم واضح بود
    معلم همكه به شدت گريه مي كرد گفت: آره دخترم مي توني بشيني
    لنابه بچه ها نگاه كرد همه داشتن گريه مي كردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يكي از بستگان
    لنا بلند شد و گفت: چه كسي؟
    ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسرجوان
    دستهاي لنا شروع كرد به لرزيدن ، پاهاش ديگه توانايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتاد و ديگه هم بلند نشد
    آره لناي قصه ي ما رفته بود ، رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...
    لنا هميشه اين شعرو تكرار ميكردخواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ خواهان كسي باشكه خواهان تو باشد
    خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ آغاز كسي باش كه پايان تو باشد


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۲۰:۴۵ ] [ behsakala ]

    چند روز به كريسمس مانده بود كه به يك مغازه رفتم تا براي نوه ي كوچكم عروسك بخرم. همان جا بود كه پسركي را ديدم كه يك عروسك در بغل گرفت و به خانمي كه همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بي حوصلگي جواب داد: “جيمي، من كه گفتم پولمان نمي رسد!”

    زن اين را گفت و سپس به قسمت ديگر فروشگاه رفت. به ارامي از پسرك پرسيدم: “عروسك را براي كي مي خواهي بخري؟” با بغض گفت: “براي خواهرم، ولي مي خوام بدم به مادرم تا او اين كادو را براي خواهرم ببرد.” پرسيدم: “مگر خواهرت كجاست؟” پسرك جواب داد خواهرم رفته پيش خدا، پدرم ميگه مامان هم قراره بزودي بره پيش خدا”
    پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم كه از مامان بخواهد كه تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عكس خودش را به من نشان داد و گفت: “اين عكسم را هم به مامان مي دهم تا آنجا فراموشم نكند، من مامان را خيلي دوست دارم ولي پدرم مي گويد كه خواهرم آنجا تنهاست و غصه مي خورد.”
    پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهاي عروسك را نوازش كرد. طوري كه پسر متوجه نشود، دست به جيبم بردم و يك مشت اسكناس بيرون آوردم. از او پرسيدم: “مي خواهي يك بار ديگر پولهايت را بشماريم، شايد كافي باشد!” او با بي ميلي پولهايش را به من داد و گفت: “فكر نمي كنم چند بار عمه آنها را شمرد ولي هنوز خيلي كم است ”
    من شروع به شمردن پولهايش كردم. بعد به او گفتم: “اين پولها كه خيلي زياد است،حتما مي تواني عروسك را بخري!”
    پسر با شادي گفت: “آه خدايا متشكرم كه دعاي مرا شنيدي!”
    بعد رو به من كرد وگفت: “من دلم مي خواهد كه براي مادرم هم يك گل رز سفيد بخرم، چون مامان گل رز خيلي دوست دارد، آيا با اين پول كه خدا برايم فرستاده مي توانم گل هم بخرم؟”
    اشك از چشمانم سرازير شد، بدون اينكه به او نگاه كنم، گفتم:” بله عزيزم، مي تواني هر چقدر كه دوست داري براي مادرت گل بخري.”
    چند دقيقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خودم را پنهان كردم.
    فكر آن پسر حتي يك لحظه هم از ذهنم دور نمي شد؛ ناگهان ياد خبري افتادم كه هفته ي پيش در روزنامه خوانده بودم: “كاميوني با يك مادر و دختر تصادف كرد دختر در جا كشته شده و حال مادر او هم بسيار وخيم است.”
    فرداي آن روز به بيمارستان رفتم تا خبري به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواري به من داد: “زن جوان ديشب از دنيا رفت.”
    اصلانمي دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه، حس عجيبي داشتم. بي هيچ دليلي به كليسا رفتم. در مجلس ترحيم كليسا، تابوتي گذاشته بودند كه رويش يك عروسك، يك شاخه گل رز سفيد و يك عكس بود.



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۲۰:۱۶ ] [ behsakala ]

    پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.

    تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

    چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
    دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:



    سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


    دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
    آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۹:۴۶ ] [ behsakala ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ]

درباره وبلاگ

مرجع تخصصي و فروش اينترنتي كالاهاي ساختماني از معتبرترين برندها در گروه‌‏هاي مختلف شامل لوازم آشپزخانه، لوازم حمام، سرويس بهداشتي