خرید بک لینک
بلیط هواپیما
بانک کتاب
تور دبى
تور مراکش
فروش جوجه بوقلمون
فروش جوجه بوقلمون
ساعت دیواری
برچسب دیواری
تور مالدیو پاییز 96
تور سیشل پاییز 96
تور موریس پاییز 96
تور استرالیا پاییز 96
تور آفریقای جنوبی پاییز 96
تور پوکت پاییز 96
تور آرژانتین پاییز 96
تور مراکش پاییز 96
تور تایلند پاییز 96
تور برزیل پاییز 96
تور قبرس شمالی
تور کوش آداسی
ساخت وبلاگ
تشك طبى
ویزاى کانادا
تور پوکت
تور تایلند
تور کانادا
فروش سايت آماده
مركز تخصصي كالاي ساختماني

مركز تخصصي كالاي ساختماني
 
آمار
امروز : 36
دیروز : 9
افراد آنلاین : 1
همه : 1660

يك روز آموزگار از دانش آموزاني كه در كلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تكراري براي ابراز عشق ، بيان كنيد؟برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي كنند. برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان كردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين كه شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان كند،داستان كوتاهي تعريف كرد:يك روز زن و شوهر جواني كه هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخكوب شدند. يك قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شكاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات كوچك ترين حركتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حركت كرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اينجا كه رسيد دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد. راوي اما پرسيد : آيا مي انيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است! راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود كه «عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.››قطره هاي بلورين اشك، صورت راوي را خيس كرده بود كه ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به كسي حمله مي كند كه حركتي انجام مي دهد و يا فرار مي كند. پدر من در آن لحظه وحشتناك ، با فدا كردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود.


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۹:۱۷ ] [ behsakala ]

اسم من نازنين و17سال دارم تابستان پارسال دوستم بايه نفرتلفني دوست شدوداستان ازاين جا شروع شدكه به شكيباگفتم بده من اين پسروامتحانش كنم بهش اس دادم جواب ندادبهش زنگ زدم باهاش حرف زدم بعدديگه ولكن منودوستم نبودميگفت دوتامونودوست داره 2هفته گذشت رويادوستمون بادوتاازدوستاش دوست بودشماره يكيشونوبه من دادمن اصلا نميخواستم باكسي باشم ولي سردوراهي بودم به پدرام دوست علي كه خيلي ازهم خوششون نميومدزنگ ندم بهش گفتم من عليونميخوام يادم نيست چي شدوچرا شماره افشينوبه من داداما گفت بهش زنگ بزن افشين ازدخترابدش ميومدولي من بهش زنگ زدم خيلي شوخ بودمسخره بازي درميوورد اذيتم ميكردولي من ازش كمك خواستم اونم گفت به من چه حالا..ازاين جااززبان من اونا مينويسم افشين كمكم كن كه چي بشه نازنين خانوم كه ازدست علي راحت بشم خب بايدفكركنم باشه فردازنگ ميزنم .فرداشد!الوافشين سلام شمايي اره چي شدنازنين منومثل برادرت بدون واگه علي مشكل درست كردبهم بگوباشه افشين ممنون ازاون روز خيلي به افشين فكرميكردم ولي به علي اصلاهروزباافشين حرف ميزدم وحرفاي عليوبهش ميگفتم يه روزعلي وقتي گوشيوجوابدادگفت تويه اشغالي كه ازاشغال دوني درت اوردن وميگفت دست ازسرم بردارهرچي التماس ميكردم علي چراتوروخدااين كاروبامن نكن اشكمودراورده بودبه افشين زنگ زدم گفت الي ولش كن تاپيش خودش فكرنكنه كيه فرداش دوباره به علي زنگيدم كلي گفت ببخشيدازاين حرفابش گفتم بايد1هفته فكركنم قبول كردتواين يه هفته به هيچ كس زنگ نزدم فقط به افشين فكرميكردم بعدازيه هفته زنگ زدم علي گوشيشوبرميداشتوميگفت اين خط واگذارشده دوباره شروع كرده بودبه افشين زنگ زدموگفتم اون خيلي جوش اورده بودوگفت مگه من نگفتم ولش كن حسين دوست افشين وعلي به من گفت خودشه ولي نميخوادبات حرف بزنه اما من بش ميگم جواب بده علي جواب دادوگفت توباافشين حرف ميزني تازه شكيباگفته با5نفرديگه ام هستي من بش گفتم افشين داداشم هست اما بعدبش گفتم باشه بروازاون روزهروقت اسمشوجلوي افشين ميوردم عصباني ميشدهميشه ميگفتم چرااخه كم كم علاقم به افشين خيلي زيادشدجوري كه باشنيدن اسمش گريم ميگرفت بابامامانم گوشيموازم گرفته بودن ومن نميتونستم ازش باخبربشم شب وروزم شده بوداشك وعشق5ماه بودهيچ خبري ازش نداشتم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۸:۴۴ ] [ behsakala ]

من تو يه خانواده ثروتمند به دنيا اومدم يه عمو دارم اسمش رضاست يه پسر داره اسمش اميره منو امير وقتي بچه بوديم هميشه با هم بوديم بازي ميكرديم و.... وقتي بزرگ شديم رابطمون كم شد يعني سنمون اجازه نميداد باهم باشيم ۱۸سالم بود كه متوجه شدم به اميرعلاقه دارم اگه ۲روز نمي ديدمش دلم براش تنگ ميشد امير پسرخوبي بود ظاهر خوبي داشت اما بخاطر اخلاقي كه داشت همه تو فاميل از امير خوششون ميومد وقتي كه من ۱۸ سالم بود امير۲۱ سال داشت ۳سال از من بزرگتر بود من اون سال تو دانشگاه قبول شدم امير هم دانشجو بود اما تو شهرخودمون اما من بايد براي درس خوندن ميرفتم يه شهرديگه وقتي خبر قبولي من تو دانشگاه تو فاميل پخش شد پدرم يه جشن برام گرفت تو مراسم امير خيلي دير اومد نگرانش بودم وقتي اومد همش تو فكر بود چشاش قرمز شده بود اخه امير وقتي از چيزي ناراحت بود چشاش قرمز ميشد رفتم پيشش گفتم امير از چي ناراحتي؟ هيچي نگفت بلند شد رفت تو حياط منم بعد از چند دقيقه پشت سرش رفتم تو حياط رو پله ها نشسته بود سرشو گذاشته بود رو زانوهاش منم صداش كردم اما جواب نداد رفتم كنارش نشستم سرشو بلند كردم ديدم داره گريه مي كنه گفتم امير چي شده چرا داري گريه مي كني هيچي نگفت از سكوتش خيلي عصبي بودم گفتم اين سكوتت چه معني ميده بازم چيزي نگفت گفتم خب لعنتي چيزي بگو؟ گفت مريم راستش من تو رو دوس دارم و تحمل دوريتو ندارم اگه تو از پيشم بري من به كي دل خوش كنم من عاشقتم از چند سال پيش و هر شب از اينكه نميتونم حرف دلمو بهت بگم عذاب ميكشيدم و گريه ميكردم اما هر وقت ميديدمت اروم ميشدم اما الان كه تو ميخواي بري يه شهر ديگه من تحمل دوريتو ندارم اگه قبلا با ديدنت اروم ميشدم الان با رفتنت ديگه نميتونم اروم باشم طاقت دوريتو ندارم الانم اگه از حرفاي من ناراحت شدي ميتوني بري جلو فاميل و هرچي دلت ميخواد به من بد وبيراه بگي ديگه هيچي برام مهم نيست مريم من فقط تورو ميخوام خيلي خوشال بودم كه امير هم به من علاقه داره گفتم امير يعني تو عاشق مني گفت آره بخدا حاضرم جونمم برات بدم گفتم خب ديوونه منم تو رو دوس دارم عاشقتم يه لحظه تعجب كرد گفت مريم يعني تو هم منو دوس داري گفتم آره منم عاشقتم خيلي خوشحال شد دوباره داشت گريه ميكرد گفتم ديگه چرا گريه مي كني گفت ولي به هر حال تو ميخواي از پيشم بري گفتم من اگه برم جسمم ميره دلمو ميذارم پيش تو اشكاشو پاك كرد اومد بغلم كرد و بوسم كرد گفتم بي ادب بار آخرت باشه با دختر مردم از اين كارا مي كني گفت اين كه دختر مردم نيست اين عشق منه ديگه از ناراحتي چند لحظه قبلش خبري نبود گفتم برو صورتت رو بشور بريم تو زشته زياد بيرون باشيم گفت به روي چشم عشق من و دوباره اومد بوسم كرد رفت صورتش رو شست و باهم اومديم تو خونه وقتي اومديم تو خونه همه فاميل


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۹:۵۱ ] [ behsakala ]

راستش من تو يك خانواده معمولي به دنيا اومدم وقتي ۱۵سالم بود قيافه زيبايي داشتم و خيلي شيطون بودم دوست داشتم تمام كار هار تجربه كنم تقريبا همه رو تجربه كرده بودم الا دوستي با جنس مخالف روبه روي مدرسمون يه بوتيك مردانه بود كه رامين رو اون بوتيك كار ميكرد قيافه زيبايي داشت تقريبا دل همه دختراي مدرسمون رو برده بود يه روز كه توي حياط مدرسه نشسته بوديم و بچه ها داشتن در مورد رامين صحبت ميكردن تا اينكه يكي از دوستام گفت نگين تو كه قشنگي چرا نميري شانست رو امتحان كني اون لحظه جلو دوستام بهم بر خورد زنگ كلاس رو زدن وقتي توي كلاس بودم تمام فكرو ذهنم پيش حرف دوستم بود با خودم گفتم من كه همه چيز رو امتحان كردم اين يكي رو هم امتحان ميكنم اگه قبول كرد مدتي براي پز دادن جلو دوستام باهاش دوست ميشم بعد رابطم رو باهاش قطع مي كنم تو اين فكرا بودم كه زنگ زده شد اومدم خونه نهار خوردم كلي فك كردم تا به اين نتيجه رسيدم عصر به بهانه خريد لباس برم تو مغازه اش عصر كه شد يكم به خودم رسيدم و يه ارايش مختصري كردم و رفتم بيرون مسقيم رفتم به سمت مغازه رامين رفتم داخا مغازه ديدم رامين داره با مشتري هاش حرف ميزنه منم از فرصت استفاده مردم رفتم تو نخش ديدم پسر خوش قيافه اي هستش يه لحظه به خودم اومدم ديدم داره نگام مي كنه فورا خودمو جمع كردم گفت امرتون رو بفرماييد؟منم گفتم يه پيرهن مردانه واسه داداشم ميخوام سايز داداشم رو بهش دادم چنتا مدل گذاشت جلوم منم يكي رو قبول كردم راستش رامين اصلا به من توجه نمي كرد و همين كم توجهي اون باعث شد من چند بار ديگه به بهانه هاي مختلف رفتم تو مغازه رامين تا اينكه يه بار دلو به دريا زدم و رفتم تو مغازه رامين


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۹:۱۹ ] [ behsakala ]

نشسته بودم رو نيم‌كتِ پارك، كلاغ‌ها را مي‌شمردم تا بيايد. سنگ مي‌انداختم بهشان. مي‌پريدند، دورتر مي‌نشستند. كمي بعد دوباره برمي‌گشتند، جلوم رژه مي‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نيامد. نگران، كلافه، عصبي‌ شدم. شاخه‌گلي كه دستم بود سَرْ خَم كرده داشت مي‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتيم را خالي كردم سرِ كلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمين، پاسارَش كردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش كَنده، پخش، لهيده شد. بعد، يقه‌ي پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را كردم تو جيب‌هاش، راهم را كشيدم رفتم. نرسيده به درِ پارك، صِداش از پشتِ سر آمد.
صداي تندِ قدم‌هاش و صِداي نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتي براي دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خيابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم مي‌آمد. صدا پاشنه‌ي چكمه‌هاش را مي‌شنيدم. مي‌دويد صِدام مي‌كرد.
آن‌طرفِ خيابان، ايستادم جلو ماشين. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. كليد انداختَ‌م در را باز كنم، بنشينم، بروم. براي هميشه. باز كرده نكرده، صداي بووق – ترمزي شديد و فرياد – ناله‌اي كوتاه ريخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندي برگشتم. ديدمش. پخشِ خيابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشيني كه بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش مي‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُكيده بود و خون، راه كشيده بود مي‌رفت سمتِ جوويِ كنارِ خيابان.
ترس‌خورده – هول دويدم طرفش. بالا سرش ايستادم.
مبهوت.
گيج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش كردم.
توو دستِ چپش بسته‌ي كوچكي بود. كادو پيچ. محكم چسبيده بودش. نِگام رفت ماند روو آستينِ مانتوش كه بالا شده، ساعتَ‌ش پيدا بود. چهار و پنج دقيقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُكيد.
چهار و چهل و پنج دقيقه!
گيجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ي بخت برگشته كردم. عدلْ چهار و پنج دقيقه بود!!


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۸:۴۵ ] [ behsakala ]

ديشب خواب چشماتو ديدم
خواب نگاه پر معنا تو
ديدم
توي بارون قدم به قدم
منو تو كنار هم
من با باله پرواز توي اوج آسمونها
تو با گرماي حرفات توي دل ابرا
سرماي خيسه بارون روي شونه هام
گرماي حرفات روي نفسام
تاريكي‌
شوم شب اومد سراغم
ترس از دوري چشمات اومد سراغم
لحظه وداع چشمات
دوري از گرماي نگات
پرندهٔ نحس صبح اومد سراغم
لمس پرهاش كرد
بيدارم
نگاه من به اتاق
خالي‌
خالي‌ از اون روياي خيالي


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۸:۰۱ ] [ behsakala ]

يكي بود يكي نبود
يه پسر بود كه زندگي ساده و معمولي داشت
اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به كي ميگن
تا حالا هم هيچكس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
و هركي رو هم كه ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميكنه بهش ميخنديد
هركي كه ميومد بهش ميگفت من يكي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
مال تو كتاب ها و فيلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اينكه يه شب سرد زمستوني

توي يه خيابون خلوت و تاريك
داشت واسه خودش راه ميرفت كه
يه دختري اومد و از كنارش رد شد
پسر قصه ما وقتي كه دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد
انگار كه اين دختره رو يه عمر ميشناخته
حالش خراب شد
اومد بره دنبال دختره ولي نتونست
مونده بود سر دو راهي
تا اينكه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همينجوري واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خيابون
اينقدر رفت و رفت و رفت
تا اينكه به خودش اومد و ديد كه رو زمين پر از برفه
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
همش به دختره فكر ميكرد
بعضي موقع ها هم يه نم اشكي تو چشاش جمع مي شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوري بود
تا اينكه باز دوباره دختره رو ديد
دوباره دلش يه دفعه ريخت
ولي اين دفعه رفت دنبال دختره و شروع كرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توي يه شب سرد همين جور راه ميرفتن و پسره فقط حرف ميزد
دختره هيچي نميگفت
تا اينكه رسيدن به يه جايي كه دختره بايد از پسره جدا ميشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظي كرد
پسره براي اولين توي عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم يه خنده كوچيك كرد و رفت
پسره نفهميد كه معني اون خنده چي بود
ولي پيش خودش فكر كرد كه حتما دختره خوشش اومد
اون شب ديگه حال پسره خراب نبود
چند روز گذشت
تا اينكه دختره به پسر جواب داد
و تقاضاي دوستي پسره رو قبول كرد


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۷:۲۵ ] [ behsakala ]

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.

ساعت هشت صبح.

من و اون تنها.

نشسته بود روي نيكت چوبي و چشاش خط كشيده بود به اسفالت داغ خيابون.

سير نگاش كردم.

هيچ توجهي به دور و برش نداشت.

تركيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهاي هلالي و چشماي سياه يه تركيب استثنايي بود.

يه نقاشي منحصر به فرد.

غمي كه از حالت صورتش مي خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.

اتوبوس كه مي اومد اون لحظه ساكت و خلسه وار من و شايد اون تموم مي شد.

ديگه عادت كرده بودم.

ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه براي من حكم يه عادت لذت بخش رو پيدا كرده بود.

نمي دونم چرا اون روزاي اول هيچوقت سعي نكردم سر صحبت رو با اون باز كنم.

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.

شايدم نمي خواستم نقش يه مزاحم رو بازي كنم.

من به همين تماشاي ساده راضي بودم.

دختر هر روز با همون چشم هاي معصوم و غمگين با همون روسري بنفش بي حال و با همون كيف مشكي رنگ و رو رفته مي اومد و همون جاي هميشگي خودش مي نشست.


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۶:۴۱ ] [ behsakala ]

سر كلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه كسي مي دونه عشق چيه؟

هيچكس جوابي نداد همه ي كلاس يكباره ساكت شد همه به هم ديگه نگاه مي كردند ناگهان لنا يكي از بچه هاي كلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با كسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا تركيد و شروع كرد به گريه كردن معلم اونو ديد و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟

لنا با چشماي قرمز پف كرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟

دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال كسي رو

ديدي كه بهت بگه عشق چيه؟

معلم مكث كردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم

لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف كنم تا عشق رو درك كنيد نه معني شفاهيشو حفظ كنيد

 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۵:۱۹ ] [ behsakala ]

خالي تر از سكوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... يك مشت شعر بيمار

انبوهي از ترانه ، با ياد صبح روشن

اما... اميد باطل... شب دائمي ست انگار

با تار و پود اين شب بايد غزل ببافم

وقتي كه شكل خورشيد ، نقشي ست روي ديوار

ديگر مجال گريه از درد عاشقي نيست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوي لجن گرفته انبوه خاطراتم

ديروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تكرار

وقتي به جرم پرواز بايد قفس نشين شد

پرواز را پرنده ! ديگر به ذهن مسپار

شايد از ابتدا هم تقدير من سفر بود

كوچي بدون مقصد از سرزمين پندار

از پوچ پوچ رويا ، تا پيچ پيچ كابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده اي سرِ دار


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۴:۴۸ ] [ behsakala ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ]

درباره وبلاگ

مرجع تخصصي و فروش اينترنتي كالاهاي ساختماني از معتبرترين برندها در گروه‌‏هاي مختلف شامل لوازم آشپزخانه، لوازم حمام، سرويس بهداشتي