خرید بک لینک
بلیط هواپیما
بانک کتاب
تور دبى
تور مراکش
فروش جوجه بوقلمون
فروش جوجه بوقلمون
ساعت دیواری
برچسب دیواری
تور مالدیو پاییز 96
تور سیشل پاییز 96
تور موریس پاییز 96
تور استرالیا پاییز 96
تور آفریقای جنوبی پاییز 96
تور پوکت پاییز 96
تور آرژانتین پاییز 96
تور مراکش پاییز 96
تور تایلند پاییز 96
تور برزیل پاییز 96
تور قبرس شمالی
تور کوش آداسی
ساخت وبلاگ
تشك طبى
ویزاى کانادا
تور پوکت
تور تایلند
تور کانادا
فروش سايت آماده
مركز تخصصي كالاي ساختماني

مركز تخصصي كالاي ساختماني
 
آمار
امروز : 25
دیروز : 9
افراد آنلاین : 1
همه : 1649

از عشق مكن شكوه كه جاي گله اي نيست

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست


من سوخته ام در تب ، آنقدر كه امروز

بين من و خورشيد دگر فاصله اي نيست


غمديده ترين عابر اين خاك منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله اي نيست


در خانه ام آواز سكوت است ، خدايا

مانند كويري كه در آن قافله اي نيست


مي خواستم از درد بگوييم ولي افسوس

در دسترس هيچكسي حوصله اي نيست


شرمنده ام از روي شما بد غزلي شد

هرچند از اين ذهن پريشان گله اي نيست


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۴:۰۸ ] [ behsakala ]

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي

آهنگ اشتياق دلي درد مند را

شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق

آزار اين رميده ي سر در كمند را

بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت

اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست

بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان

عمريست در هواي تو از آشيان جداست

دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام

خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شايد كه جاودانه بماني كنار من

اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت

تو آسمان آبي آرامو روشني

من چون كبوتري كه پرم در هواي تو

يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم

با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب

بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند

خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۲۳:۲۲ ] [ behsakala ]

شنيده ام چنين روزي ، روز ميلاد من است

اما

گويا سپري شد، بي آنكه بدانم

آتش شمع چندمين سال زندگي ام را

                                                     به خاموشي سپردم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۵۸:۰۰ ] [ behsakala ]

 

در ايام متوكل عباسي زني ادعا كرد كه من حضرت زينب هستم و متوكل به او گفت: تو زن جواني هستي و از آن زمان سالهاي زيادي گذشته است. آن زن گفت : رسول خدا در من تصرف كرد و من هر چهل سال به چهل سال جوان مي شوم.

متوكل، بزرگان و علما را جمع كرد و راه چاره خواست. متوكل به آنان گفت: آيا غير از گذشت سال، دليل ديگري براي رد سخنان او داريد؟ گفتند: نه. آنان به متوكل گفتند : هادي ( عليه السلام ) را بياور شايد او بتواند باطل بودن اين زن را روشن كند.

امام عليه السلام حاضر شد و فرمود: اين دروغگو است و زينب سلام الله عليها در فلان سال وفات كرده است. متوكل پرسيد : آيا غير از اين، دليلي براي دروغگو بودن هست؟

امام عليه السلام فرمود: بله و آن اين است كه گوشت فرزندان فاطمه سلام الله عليها بر درندگان حرام است. تو اين زن را به قفس درندگان بينداز تا معلوم شود كه دروغ مي گويد.

متوكل خواست او را در قفس بيندازد، او گفت: اين آقا مي خواهد مرا به كشتن بدهد، يك نفر ديگر را آزمايش كنيد. برخي از دشمنان امام عليه السلام به متوكل پيشنهاد كردند كه خود امام عليه السلام داخل قفس برود.

متوكل به امام عرض كرد: آيا مي شود خود شما داخل قفس برويد؟! نردباني آوردند و امام عليه السلام داخل قفس رفت و در داخل قفس شش شير درنده بود.

وقتي امام عليه السلام داخل شد شيرها آمدند و در برابر امام عليه السلام خوابيدند و امام عليه السلام آنها را نوازش كرد و با دست اشاره مي كرد و هر شيري به كناري مي رفت.

وزير متوكل به او گفت : زود او را از داخل قفس بيرون بياور و گرنه آبروي ما مي رود. متوكل از امام هادي عليه السلام خواست كه بيرون بيايد و امام عليه السلام بيرون آمد.

امام فرمود : هر كس مي گويد فرزند فاطمه (سلام الله عليها) است داخل شود. متوكل به آن زن گفت : داخل شو.

آن زن گفت : من دروغ مي گفتم و احتياج، مرا به اين كار وا داشت و مادر متوكل شفاعت كرد و آن زن از مرگ نجات يافت.

 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۱۷:۰۳ ] [ behsakala ]

 

چرچيل سياستمدار انگليسي در كتاب خاطرات خود مي نويسد :

زمانيكه پسر بچه اي يازده ساله بودم روزي سه نفر از بچه هاي قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و كتك مفصلي به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتي به خانه رفتم با چشماني گريان قضيه را براي پدرم شرح دادم.
پدرم نگاهي تحقير آميز به من كرد و گفت: من از تو بيشتر از اينها انتظار داشتم؛ واقعا كه مايه ي شرم است كه از سه پسر بچه ي پاپتي و نادان كتك بخوري. فكر ميكردم پسر من بايد زرنگ تر از اينها باشد ولي ظاهرا اشتباه ميكردم. بعد هم سري تكان داد و گفت اين مشكل خودته بايد خودت حلش كني!

چرچيل مي نويسد وقتي پدرم حمايتش را از من دريغ كرد تصميم گرفتم خودم راهي پيدا كنم. اول گفتم يكي يكي ميتوانم از پسشان بر بيايم. آنها را تنها گير مي آورم و حسابشان را ميرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد ميشوند و باز من را كتك مي زنند.

ناگهان فكري به خاطرم رسيد! سه بسته شكلات خريدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتي مدرسه تعطيل شد به آرامي پشت سر آنها حركت كردم، آنها متوجه من نبودند. سر يك كوچه ي خلوت صدا زدم: هي بچه ها صبر كنيد! بعد رفتم كنار آنها ايستادم و شكلاتها را از جيبم بيرون آوردم و به هر كدام يك بسته دادم.
آنها اول با ترديد به من نگاه كردند و بعد شكلاتها را از من گرفتند و تشكر كردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشيم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتيم. معلوم بود كه كار من آنها را خجالت زده كرده بود.

پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه ميرفتيم و با هم برمي گشتيم. به واسطه ي دوستي من و آنها تا پايان سال همه از من حساب مي بردند و از ترس دوستهاي قلدرم هيچكس جرات نمي كرد با من بحث كند.

روزي قضيه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندي زد و دست من را به گرمي فشرد و گفت: آفرين! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو كمك كرده بودم تو چه داشتي؟ يك پدر پير غمگين و سه تا دشمن جوان و عصباني و انتقام جو. اما امروز تو چه داري؟! يك پدر پير خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند. دوستانت را نزديك خودت نگه دار و دشمنانت را نزديكتر!

 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۱۶:۴۱ ] [ behsakala ]

 

از هر چه مي‌رود سخن دوست خوشترست

پيغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غايب شنيده‌اي

من در ميان جمع و دلم جاي ديگرست

شب‌هاي بي توام شب گورست در خيال

ور بي تو بامداد كنم روز محشرست

زنهار از اين اميد درازت كه در دلست

هيهات از اين خيال محالت كه در سرست

 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۱۶:۰۱ ] [ behsakala ]

 

زير باران بيا قدم بزنيم

عمر شب را شبي رقم بزنيم

خسته‌ايم از سكوت حنجره‌ها

زير باران بيا كه دم بزنيم . . .

منوچهر سعادت نوري

 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۱۵:۳۵ ] [ behsakala ]

 

تكـه يخي كه عـاشـق ابــر ِ عـذاب مي شود

سر قـرار عـاشـقي هميـشـه آب مي شود

چه كـرده اي تـو بـا دلم كه از تو پيش ديگران

گلايه هم كه مي كنم شعر حساب مي شود

 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۱۴:۵۰ ] [ behsakala ]

 

نه به چاهي ، نه به دام هوسي افتاده

دلم انگار فقط ياد كسي افتاده …

 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۱۴:۲۵ ] [ behsakala ]

 

نقش مزار من كنيد اين دو سخن كه شهريار

با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان

 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۱۴:۰۱ ] [ behsakala ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ]

درباره وبلاگ

مرجع تخصصي و فروش اينترنتي كالاهاي ساختماني از معتبرترين برندها در گروه‌‏هاي مختلف شامل لوازم آشپزخانه، لوازم حمام، سرويس بهداشتي